تبليغاتX
.

 

این روزها در هرمجلسی و پشت صحنه‌ی! هر میزِ اداره و سازمانی که نگاه می‌کنی، دوستان و آشنایان برحسب مورد و باتوجه به سلایق خود، با فشار انگشت‌ شست (که سابق کاربردهای دیگری داشت و بیش‌تر روبه بالا اشاره می‌کرد و حالا اغلب اشاره به پائین دارد!) کلیپ یا پیامک یا فیلمکی را به یکدیگر نشان می‌دهند که مضامین مختلفی دارد: جوان‌ترها مدل‌های جدید اتومبیل و تی‌شرت و مدل مو یا...خدای ناخواسته! چیزهای بدبد را بهم نشان می‌دهند که تازه دریافت کرده‌اند و بعضی صحنه‌های تکراری کشت‌ و کشتار و ضرب و جمع و تقسیم! باضافه‌ی جوک‌های جدید البته! و بزرگ‌ترها مسائل بزرگ‌تر! و سیاسی‌تر! و بازهم با جوک‌های جدید البته!

وجه مشترک همه‌ی این‌ها اینست که همه (نگاه می‌کنند) و کمتر متوجه می‌شوند که اشکال کار در کجاست و چه باید کرد و چه نباید کرد. تمام این مسیج‌ها یا پیامک‌ها را هم بریزید توی کیسه ببرید دکان بقالی، صد گرم برنج کرموی کیلوئی پنج‌هزارتومانی هم به شما نمی‌دهند. یعنی (می‌بینیم) ولی یاد نمی‌گیریم و عمل نمی‌کنیم جز به جنبه‌های مضر و آزار دهنده و عادت کردن به چیزهائی که نباید عادت کنیم. از قدیم گفته‌اند؛ بدترین بدی‌ها خو گرفتن به بدی است!

 

دیروز از جلو مغازه‌ی قصابی محل رد می‌شدم، قصاب، که سابق هربار رد می‌شدم مغازه‌اش پراز مشتری بود و کلی معطل می‌شدم تا نوبتم بشود، بی‌کار ایستاده بود (لابد بخاطر گرانی گوشت) و با موبایل خودش ور می‌رفت و با دوستش حرف می‌زد. نه از روی فضولی و کنجکاوی بل‌که ناخواسته شنیدم که به دوستش می‌گفت: این کلیپو دیدی؟ کنجکاو شدم! که ببینم مثلاً قصاب‌ها چه نوع مسیجی برای یکدیگر می‌فرستند، قصاب ادامه داد؛ این فیلم طرز کشتن شتر رو نشون می‌ده! و دوستش که شاید او هم قصاب بود گفت؛ کاردش ایرونی نیس احتمالاً قصابش هم عربه! چون بد جوری گردن شتر رو نشونه گرفته و کارد رو فرو می‌کنه! ایرونی‌ها ظرافت بیش‌تری بکار می‌برن! و بحث راجع به این‌که کشتارگاه در یک کشور عربی است یا ایران ادامه پیدا کرد و من دور شدم.

 

کمی آنطرف‌تر دوتا جوان داشتند صحنه‌ئی را (نگاه) می‌کردند و آب از چک و پوزشان راه افتاده بود. این بار صحنه لابد مربوط به کشت و کشتار و ضرب و جمع و تقسیم! نبود، احتمالاً روش‌های ظریف‌تری را نشان می‌داد که در هرحال با آن دیگری در نتیجه و محصول فرقی ندارند! (یعنی...خواب یک خواب است اما مختلف تعبیرها!) حرف نمی‌زدند (فقط نگاه می‌کردند) و معلوم بود حسابی تحت تأثیر فیلم قرار دارند و حواسشان به اطراف خودشان و آنچه در دنیا و مافیها می‌گذرد نیست. حالا چه چیزی یاد می‌گرفتند نمی‌دانم!

یاد این ضرب‌المثل قدیمی افتادم که:

"اگر به نگاه کردن می‌شد چیز یاد گرفت، سگ قصاب می‌شد. شاملو.کتاب کوچه/1266"

 

نوشته شده توسط علی در ساعت 10:22 | لینک  | 

 

1-                 نوجوئی -  هر چند وقت یکبار ما به چیزهای تازه گرایش پیدا می کنیم برای تنوع یا تفریح یا پیدا کردن گنج و گاوصندوق! یا شفاگرفتن! یا کشف دنیاهای خیالی یا نمی‌دانم هر دلیل دیگر. کاری به تفریحات مضر و بدها و بدی‌ها ندارم، حتا در موارد به ظاهر بی‌ضرر، شاید یک دلیل‌اش این باشد که گاهی آدم دلش زده می‌شود از چیزهای موجود خوب ولی تکراری! اگر این خاصیّت انسان است که نوجو باشد، باشد، بحثی نیست، ولی قطعاً نوجوئی با دمدمی بودن فرق دارد.

2-                 چرا فکر می‌کنیم قدیمی‌ها همه بد هستند؟ فکرش را کرده‌اید چرا بعضی از ما اغلب دمدمی هستیم؟ چرا هرچیز "نو" بنظرمان "خوب" هم می‌آید؟ گاهی افراد یا اشیاء سالم و بدرد بخور را هم می‌اندازیم دور و بجای آن افراد یا اشیائی می‌گذاریم که به کفر ابلیس هم نمی‌ارزند. آدم‌های دمدمی اغلب خودشان هم متوجّه می‌شوند که ضرر کرده‌اند ولی بروی خود نمی‌آورند و خودشان را نمی‌شکنند و از اشتباه خود گاهی دفاع هم می‌کنند. نمونه زیاد است، بگذریم...

3-                 بعضی‌ها از خواب هم کره می‌گیرند! امروز که از مسیر خلوتی رد می‌شدم برعکس روزهای دیگر، ترافیک زیاد بود و دو طرف خیابان در اشغال ماشین‌های شخصی و مسافر‌کش و پیاده‌روها بیش‌تر در اشغال خانم‌های چادری و زیرانداز و دیگ و قابلمه بود که همه‌جارا سفره و وسایل طبخ! و پتو و بالش چیده بودند، زن‌ها مشغول تهیه سالاد و سبزی پاک کردن بودند و تک و توکی مرد هم مشغول ور رفتن با موبایل و تسبیح! خیلی کنجکاو شدم و از بغل دستی جریان را پرسیدم. گفت: تازگی‌ها توی اون باغ یک...censored!

4-                 کتاب‌های نو با مطالب نو! بنظر من کتاب هم مثل لباس مد و فصل دارد؛ مثل همان کتاب‌های یکبار مصرف حسینقلی مستعان (یادتان هست؟ خداوکیلی جذابیتی هم داشتند ولی کاذب...) یا سری کتاب‌های موریس مترلینگ یا نوشته‌های خواننده و هنرپیشه‌ئی که می‌گفتند دستش کجه ولی خودش می‌گفت کی‌می‌گه کجه؟ هر روز هم چیزی برای اقناع حس کنجکاوی مردم "مثلاً کتابخوان" هست. راز مثلث برمودا و اسرار بشقاب‌های پرنده و انواع ارابه‌های خدایان و سریال‌های پول‌ساز ماتریکس و پاتریکس و غیره و این اواخر هری‌پاترز. شاید چیز مشترکی نداشته باشند که بشود باهم مقایسه‌شان کرد ولی یک وجه مشترک دارند؛ قدیم به این‌ها می‌گفتند مطالب ژرونالیستی (من می‌گویم روزانه‌ئی نه ‌روزنامه‌ئی) چند روز می‌خوانی سرت گرم می‌شود چیزی نمی‌فهمی می‌گذاری کنار و کمی هم عضه می‌خوری که چرا پول‌ات را دور ریخته‌ئی و می‌روی سراغ چیزهای نوتر!

5-                 بخشنامه‌ی یک دقیقه‌ئی – یادتان هست سابق کتاب‌هائی روی همه‌ی پیشخوان‌ها بوفور دیده می‌شدند؛ با عناوین جذاب مدیر یک دقیقه‌ئی، زن وشوهر یک دقیقه‌ئی، منشی یک دقیقه‌ئی و ازاین حرف‌ها. این را داشته باشید. چند روز قبل رفتم بانک تا قبوض آب وبرق و گاز و تلفن را بپردازم. کارمند بانک گفت: "بی‌خود نایستید، از امروز قرار شده پول قبوض بوسیله‌ی خودپرداز بانک‌ها یا اینترنت! پرداخت بشه!" خوشحال هم شدم چون در کشورهای دیگه هم همین کار انجام می‌شه و خیلی هم راحته. رفتم خدمت رئیس بانک گفت: "بفرمانید بنشینید. اتفاقاً بخشنامه‌اش همین یک دقیقه پیش دستم رسیده، بگذارید بخونم ببینم چی نوشته!" بعد هم کد رمزی بمن داد که با داشتن حساب پس‌انداز مشکلی برای پرداخت قبوض از منزل نداشته باشم. واما ادامه‌ی داستان...

حالا وارد قسمت دوّم ماجرا می‌شویم. بااین فرض که من با اینترنت آشنائی دارم، وقت و حوصله هم دارم و ازاین حرف‌ها. (اون‌هائی که هیچکدام ندارند بماند. تعدادشان هم که کم نیست.)  پی‌سی را روشن می‌کنم، اینترنت هم وصل می‌شود و سایت بانک فلان را هم دارم، با خوشحالی می‌بینم گوشه‌ئی نوشته: امکانات جدید، پرداخت قبوض...کلیک می‌کنم صفحه‌ی بعد وبعد وبعد و بالاخره شماره‌ی حساب و کد بانک و مشخصات شخصی و غیره همه را با حوصله و درست وارد و بعد هم باصطلاح شماره حساب را لیست می‌کنم. واما پاسخ: "کاربر عزیز! چنین حسابی در سیستم بانکی ما وجود ندارد!" واقعاً...!

برمی‌گردم به بانک. جواب درستی نمی‌دهند. مشتری‌ها هم رفته‌اند بانک‌های دیگر. بی‌خیال. دو روز بعد برای انجام کاری می‌روم چندتا خیابان پائین‌تر. بانک‌ها بطور معمول کارخودشان را انجام می‌دهند. از مسئول باجه می‌پرسم: "قبض آب وبرق و گاز و تلفن را می‌گیرید؟" با تعجب می‌گوید: "چرا نگیریم؟ بایستید توی صف." عجله دارم نمی‌ایستم. فردا می‌روم همان بانکی که روز اول قبوض را نگرفته و می‌ایستم توی صف. خوشبختانه هنوز فرصت هست. بعد از پرداخت قبوض می‌پرسم ببخشید شما دوسه روز پیش که آمدم نگرفتید؟ چرا؟ می‌خندد. توضیح می‌دهم هم او و هم مشتری‌ها می‌خندند! بعد آقای رئیس هم که متوجه شده می‌خندد و به شوخی می‌گوید زیاد سخت نگیرید. پیش میاد دیگه...! لابد خواسته‌اند کار تازه‌ئی انجام بدهند.  حالا امری دارید بفرمائید در خدمتم!

 

پی‌نوشت – رؤیای عزیز از زنده رود این‌جا و دوست جوانی در وبلاگ هفت‌شهر عشق نظر داده و پرسشی هم مطرح کرده بودند که با استفاده از فرمول گسترده‌ی تنبلی! و کپی‌پیست پاسخی که آن‌جا نوشتم این‌جا هم می‌نویسم. شاید پاسخ رؤیا احتیاج به فرصت بیش‌تری داشته باشه چون موضوع از نظر روانی نیاز به کاویدن! داره. اگر فرصتی شد با استفاده از اطلاعات ناچیزم اونم چشم! اگه لازم باشه روان‌کاو هم می‌شیم و جامعه رو می‌کاویم، شعر هم می‌گیم، طنز هم می‌نویسم، آب حوض هم می‌کشیم، پیرزن هم خفه می‌کنیم...! و امّا

پاسخ: با تشکر از دوست جوانم؛ البته اونم هست که مطلبی جداگونه‌س. بعضی چیزها نیازه، کاریش نمی‌شه کرد و برمی‌گرده به عرضه و تقاضا و سیاست‌های اقتصادی درست یا غلط. ولی بعضی چیزها نیاز نیست و بهش می‌گن دم‌دمی بودن یا به نعبیری همون اصطلاحِ خواستن از سر سیری و در حال بی‌نیازی سوزن زدن به…(فلانی بیکار بود، سوزن می‌زد به، با پوزش) و راه عوضی رفتن و دستمال بستن به سری که دردنمی‌کنه و ازاین حرفا، هرکدوم مشمول یکی ازاین اصطلاحات می‌شه و توی زندگی ما کم هم نیست. ولی از یک دید دیگه، یادم اومد دوست شاعری داشتم که متأسفانه در جوانی ازبین رفت، (محمدرضا نعمتی که کاوه تخلص می‌کرد و دوست نزدیک مرحوم منوچهر آتشی هم بود،) او یکبار گفت: توی جامعه‌ی هشت‌الهفت ما زندگی مثل غرق شدن توی آب دریاست که پایت به ته آب نمی‌رسد و بالای سرت هم چند گز آبست. دراین حال به هرچیزبی‌ربطی که دم دستت باشد چنگ می‌زنی…حتا به …! موفق باشید.

 

 

نوشته شده توسط علی در ساعت 17:52 | لینک  | 

 

مدَت‌هاست به این فکر نمی‌کنم که چه بنویسم یا چه ننویسم. اینجا همه‌چیزمان با همه‌چیزمان! جور در می‌آید. وقتی جائی هیچ چیزی قابل پیش‌بینی نیست و هرلحظه با مسئله‌ی جدیدی روبرو می‌شوی دیگر برنامه‌ریزی برای نوشتن دوتا جمله‌ی بی‌ارزش یا کم‌ارزش در یک وبلاگ نیمه‌متروک چه اهمیت دارد.

سابق، دنبال این بودم که مثلاً فقط شعر بگذارم یا طنز یا داستان کوتاه و...یا هرچیز دیگر. دیدم اصلاً وقتی زندگی خودش شده داستان‌های عجیب و غریب و اشعار بی‌وزن و قافیه و طنز و جوک، دیگر جای انتخابی باقی نمی‌ماند. از طرفی، هرکه صبح زودتر از خواب پا می‌شود رئیس است و هرکه دیرتر می‌رسد باید اطاعت کند و بگوید چشم. قدیم‌ها می‌گفتند وقتی زورت به شوهر ننه‌ات نمی‌رسد به او بگو عموجان! (این تکه‌ی آخری نمی‌دانم چرا از کی‌بردم پرید بیرون و افتاد این وسط!)

داشتم از گذرنامه برمی‌گشتم، (محل‌اش مهم نیست...خودتان با خیال پردازی جائی را مجسم کنید که صفی درکار نیست و مردم از سروکول یکدیگر می‌روند بالا و کاغذها و پوشه‌ها توی هوا این‌طرف و آن طرف پرواز می‌کنند و زیر سقف سالنی که از یک اتاق خواب هم کوچک‌تراست، همه با بغض و نفرت به دیوارهای گچی خیره شده‌اند...وبا خودت فکر می‌کنی :مگه کم پولی می‌گیرند؟)

طبق معمول چون مدت‌هاست ترافیک و مشکلات مختلف، خیال رانندگی را از سرم بیرون کرده، با اتوبوس برمی‌گشتم تا غصه‌هایم را بریزم روی کاغذ، ببخشید، مونیتور. چند قدم نرسیده به بیچارگی! سروصدای دخترخانمی توجه همه را جلب کرد. خطاب‌اش ظاهراً به جوانکی دهاتی بود که کنار دوست کیف‌به‌دست‌اش، روی صندلی خلاف جهت اتوبوس، نشسته بود و داشت با موبایل دوربین‌دارگران‌قیمت مدل جدیداش بازی می‌کرد. چون واقعاً بظاهر دهاتی بود می‌نویسم دهاتی، و الاّ می‌نوشتم شهروند مثلاً!

دختر همراه با فحش و ناسزا (ببخشید سزاوار!) داد می‌زد که: یا همین الآن پاک‌اش کن یا زنگ می‌زنم به صدوده! و جوانک مقابله می‌کرد که: هرغلطی می‌خوای بکن من کاری نکردم. اتوبوس توقف کرد و هردو پیاده شدند و کسی، طبق معمول، به کمک دختر نرفت و پسرک را دستگیر که نکرد هیچ، همه فقط بعنوان یک صحنه‌ی دیدنی و جالب به قضیه نگاه می‌کردند.

من که غرق در افکار خودم بوده و حیران مانده بودم قضیه از چه قراراست به بغل‌دستی که برخلاف من، مردی تنومند و ورزیده بود گفتم شما متوجه شدید؟ گفت: راستش حق با دختره بود! من تو کوک این پسره‌ی دهاتی بودم و می‌دیدم مرتب با موبایل از قسمت خانم‌ها داره فیلم و عکس می‌گیره!! بنازم به این غیرت!

نوشته شده توسط علی در ساعت 16:47 | لینک  | 

 

این روزها کتاب خوب کم و بقیه! فراوان است و خواندن همه‌ی آن‌ها هم کار ساده‌ای نیست یا لازم نیست یا اصلاً ممکن نیست. حتّا اگر اشتیاق هم داشته باشی، پیدا کردن و خریدن و خواندن بعضی کتاب‌ها با اوضاع نچسب و نساز این روزگار از نظر درآمد (یا درنیامد!) هم‌آهنگی ندارد. از طرفی آن‌ها هم که درآمد سرشار دارند معمولاً نه اهل خواندن هستند و نه گوش دادن و بکار بستن یا دست کم لذت بردن، چون لذّت خودرا در چیزهای آماده‌تر! و هیجان‌انگیزتر پیدا می‌کنند. همه‌ی کتاب‌ها را هم که برای خواندن ننوشته‌اند!  و تازه اگر، اگر، اگر و باز اگر! کتابی چاپ بشود، بعضی‌ها را باید چید توی قفسه، (به امید روزی که صف و انتظار و چشم دوختن به باجه خودپرداز که خلوت بشود یا نشود و تاکسی یا اتوبوسی که لطف کند و سوارت کند و شیر سوبسیدی و پرداخت قبوض آب وبرق و گاز که "برو نمی‌گیریم" و نگاه اندوه‌بارت به گوشت کیلوئی هشت و ده هزارتومن و "کلاس پر شده برو جای دیگر اسم بچه‌ات را بنویس" و "بلیط نداریم" و "وقت برای سه ماه بعد داریم" و "مریض مردنی داری بمن چه" و "اوّل پول بریز به حساب بعد مریض اورژانسی‌ات را بیاور" و "خونه‌ی اجاره‌ئی نداریم" و غیره و غیره نباشد،) و اگر کتابی را هم خریدی بعضی ها را بعنوان خمس و ذکات باید بدهی به رفقا و دوستان و همسایگان که ببرند و پس نیاورند، و آخر سر اگر فرصت کردی کتابی بخوانی یک گوشه‌اش را هم به دیگران نشان بده ثواب دارد!

من، غیر از کتاب‌ها و مطالب انتخابی، که اگر فرصتی برای خواندن با آن‌همه صف و نیم صف پیدا بشود، و از قبل برای آن‌ها برنامه‌ریزی کرده‌ام، اغلب..."راندوم‌چک" یا "راندوم‌مطالعه" می‌کنم. می‌روم سراغ قفسه کتاب‌ها ویکی را می‌کشم بیرون و بقیّه قضایا...این بار مطلبی چشمم را گرفت. بد نیس شما هم بی‌نصیب نمانید:

{دلیلی که دوباره این پست را بازسازی و زنده کردم اینست که در وبلاگ لیدا آیلار "آتشکده" مطلب جالبی نظرم را جلب کرد و یک خواننده بنام کالی هم سئوالی مطرح کرده بود و بد ندیدم این مطلب را در جواب آن دوست ناشناس دوباره بنویسم.}

     "...درزمینه مذهب، که اینک مورد بحث ماست، باید بگویم که ایرانی‌ها، در عرضه‌داشتن مذاهب گوناگون خدمت بزرگی به تکامل روحی بشریّت نموده‌اند. در سرزمین ایران همواره یا مذاهب جدیدی شکفته است ویا مذاهبی که به ایران آمده است تحت تأثیر ذوق ایرانی، تحوّل‌ها و دگرگونی‌هائی یافته و طبق قواعد زمان و مکان و ذوق زیبائی پسند ایرانی، تلطیف گشته است. ایران سرزمینی است که آئین زرتشت را در آن زمانی به جهان عرضه داشته است که یونانی‌ها باآن فلسفه قوی و حیرت‌آورشان خدایان پرست بودند و همسایگان ایران ماه و خورشید را ستایش می‌کردند و دیگر اقوام (غیراز هندی‌ها) نیروهای طبیعی را می‌پرستیدند و ازآن‌ها در هراس بودند.

     امّا از نظر فلسفه، شک نیست که درایران از قدیم‌ترین زمان، فکر فلسفی وجود داشته است. هرچند ما کتب مدوّنی در فلسفه ایران باستان مانند آنچه یونانیان از افلاطون و ارسطو دردست دارند ویا نظایر"اوپانیشادها"ی هند، آثاری از ادبیات فلسفی قدیم ایران نداریم {چون به احتمال زیاد اعراب آن‌ها را سوزانده و نابود کرده‌اند،} امّا از تمدّن عالی و عظیم ایران، از فلاسفه بزرگی که بعد از اسلام دراین کشور بوجود آمدند متوّجه می‌شویم که بی‌شک همه اینان فرزندان خلف پدرانی {فیلسوف یا فلسفه‌شناس} بوده‌اند. خاصّه که افلاطون نیز در رساله الکیبیادس بفلسفه مغان اشاره می‌کند. عالی‌ترین نکته فلسفی و اخلاقی در آئین ایران باستان، یعنی کیش زرتشتی، تصوّر حیات بمنزله یک مبارزه میان نور و ظلمت یا حقیقت و ناراستی یاخوبی و بدی است. این تصوّر، توجیه فلسفی تضادّی است که دراین جهان موجود است. روح فلسفی ایرانی نمی‌توانست این تضادّ آشکار را که در جهان می‌دید منکر شود. بی‌شک در این جهان، زیبائی و زشتی و خیر وشر و روشنائی و تاریکی و پیری و جوانی و شب و روز مظاهر تضادّی هستند که انکار ناپذیراست. اما فکر ایرانی باین حد توقف نکرد و این دوگانگی را سرانجام حل نمود، چون آرزومند وحدت بود. توجیهی که ایرانیان برای حلّ این ثنویت نمودند آن بود که معتقد شدند روزی خواهد رسید که خداوند زیبائی و خیر، یعنی اهورامزدا، براهریمن، خداوند شرّ و فساد، غلبه خواهد کرد و حکم اهورامزدا چنین است که ما خیر و نیکوئی را یاری دهیم. این مطلب مخصوصاً جالب توجّه است که فلسفه ایران باستان، بخلاف فلسفه همسایه، یعنی آئین بودا، فلسفه‌ایست مبتنی بر خوش بینی و تشویق بکار و عمل، عمل برای تنازع بقا، بیاری نیکی و زیبائی. ضمناً باید بدانیم که ایرانی‌ها عنصر لطیف آتش را مظهر نور یزدانی می‌دانستند و اعتقاد داشتند که آتش آفریده اهورامزدا و واسطه‌ایست میان خلق و خالق که دعاها و راز و نیازهای روحانی بندگان را با بال‌های زرّین و افراشته خود بسوی اهورامزدا می‌برد. باهمه این مقدّمات معلوم نیست که آئین زرتشتی درچه زمانی دیانت رسمی ایرانیان باستان شده است. مسلّم آنست که زرتشت تجدید نظرها و اصلاحاتی در مذهب مغان، که به اغلب احتمال درایران و مخصوصاً در میان مادها نفوذ بسیار داشته، نموده است. آثار اعتقاد ایرانیان قدیم را به کیش زرتشت که در بالا باختصار ذکر نمودیم، می‌توان در حجّاری‌ها و نقش برجسته‌های قدیم ایرانی ملاحظه کرد. ساختمان دخمه‌ها و آتشکده‌ها خود مسئله‌ایست که در مبحث معماری باید مورد توجّه قرار گیرد..." تاریخ عمومی هنر. تألیف علینقی وزیری چاپ دوم 1369 انتشارات هیرمند  ص 132

 

نوشته شده توسط علی در ساعت 11:50 | لینک  | 

  

گفت: آنجا چشمه‌ی خورشیدهاست

آسمان‌ها روشن از نور و صفاست

موج اقیانوس جوشان فضاست

بازمن گفتم که: بالاتر کجاست؟

 

گفت: بالاتر جهانی دیگراست

عالمی کز عالم خاکی جداست

پهن‌دشت آسمان بی‌انتهاست

بازمن گفتم که: بالاتر کجاست؟

 

گفت: بالاتر ارآنجا راه نیست

زآنکه آنجا بارگاه کبریاست

آخرین معراج ما عرش خداست

بازمن گفنم که: بالاتر کجاست؟

 

لحظه‌ای در دیدگانم خیره شد

گفت: این اندیشه‌‌ئی بس نارساست

گفتمش: از دیده‌ی شاعر نگر

تا نپنداری که فکر من خطاست

 

دورتر از چشمه‌ی خورشیدها

برتراز این عالم بی‌انتها

بازهم بالاتر از عرش خدا

عرصه‌ی پرواز مرغ فکر ماست!

                        فریدون مشیری

 

نوشته شده توسط علی در ساعت 0:24 | لینک  | 

  عموسبزعلی، روستائی ساده‌دل روستای دشتک میانی، با آه و حسرت ورار می‌کرد که: "نمی‌دونم چه وابید که همه‌چی قاتی وابید!" گفتم: "حالا چی شده؟" گفت: " ای کوکا! دس به دلم نزن که پرِ خینن!"

دیدم انگار واقعاً سبزعلی دل پرخونی داره و الاّ به این سادگی از کوره در نمی‌رفت، ساکت شدم تا چای دبش دیر دم تازه‌جوش‌اش! رو سر بکشه و نفس تازه کنه. گفته‌اند؛ میوه وقتی رسید خودش از درخت می‌افته. من‌هم باید منتظر می‌ماندم او زمان حرف زدن‌اش برسه و خودش شروع کنه. لهجه‌ی محلّی غلیظی داشت که فقط اهل محل می‌فهمیدند، خیلی هم حرف زد امّا مجبورم خلاصه‌اش کنم. گفت:

یک‌دفعه فهمیدم بچه‌هام به حرفام گوش نمی‌دن، دخترم راه شهر پیش گرفته و سرولباس‌اش هم عوض شده، زنم دست و دل‌اش به کار خونه و زمین و زراعت و چن‌تا بز و میش که داشتیم نمی‌ره و جای کوزه و داس و لوده، کیف مشکی دست گرفته و سرخاب و ماتیک می‌کنه. بعد یه‌دفعه فهمیدم وضع اقتصادیمون بهم ریخته و درآمدمون کم شده، بعد یه دفعه فهمیدم مجبوریم گوسفندا و زمین‌هامونو بفروشیم بریم شهر، بعد یه‌دفعه فهمیدم تو شهر پسرم که تازه پشت لبش سبز شده بود داره زرد می‌شه! بعد یه‌دفعه فهمیدم که دخترم مرتب می‌ره دکتر زنان و یه پاش تو بیمارستانه یه پاش تو داروخونه، بعد یه دفعه فهمیدم زنم شبا دیر خونه میاد و...بچه‌ها همه‌اش پای تلویزیون و دیش و ماهواره هستن. بعد یه دفعه دیدم همه‌چی گرون شده و خرج شهر از خرج ده بیش‌تره و باید برم کاری مثل شب‌پائی و دست‌فروشی پیدا کنم. بعد یه دفعه دیدم باید بخاطر کسب درآمد بیش‌تر جنس‌های ناجور هم بفروشم و دائم از دست پلیس فرار کنم و نگرون باشم...

طاقت نیاوردم و گفتم: کافیه دیگه عمو! تو یه دفعه فهمیدی که شصت سالته؟ گفت نه. گفتم تو یه‌دفعه فهمیدی که امسال سال هشتاد و هفته؟ گفت نه. گفتم: تو یه‌دفعه فهمیدی که خیابون خاکی روستای شما اسفالت و به شهر وصل شده؟ گفت نه. گفتم: تو یه‌دفعه فهمیدی که پسر و دخترت دارن بزرگ می‌شن و با بچه‌های دیگه تو شهر، که طرز فکرشون جور دیگه‌ایه، رفت و آمد دارن؟ گفت نه. گفتم تو یه‌دفعه فهمیدی که قیمت خونه‌ی تو شهر از ده و قیمت اتومبیل آخرین مدل از الاغ و قاطر بیش‌تره؟ گفت نه. گفتم تو تازه فهمیدی که اگه پسر و دخترت چشمشون به ماشین و پارتی و شب‌نشینی و خیلی چیزهای دیگه بیافته اون‌ها هم هوس می‌کنن و تو هم مجبوری نوشادر بیش‌تری مصرف کنی؟...

گفت برادر! منظورت ازاین سئوالا چیه؟ اومدم دوتا کلوم حرف بزنم. بجای جواب داری سئوال‌پیچم می‌کنی. گفتم: جوابت که دادم. بقول یکی از رفقا، زیاده عرضی نیست!  

 

نوشته شده توسط علی در ساعت 18:47 | لینک  | 

 

این‌هم عادت زشتیه که من دارم. اغلب، دوستان، یعنی خودی‌ها رو می‌رنجونم و اون‌ها رو هم از دور وبر خودم پراکنده و پریشون می‌کنم! گرچه غیر خودی‌ها هم دل خوشی ازمن ندارند! وقتی کسی در هیچ‌کاری تخصّص نداره جز وبگردی و اسفالت گزکردن - اگه دچار عقده‌ی خود بزرگ‌ دیدن بینی هم باشه - ناچاره برای خوب جلوه‌دادن و علامه‌ی دهر بودن خودش به هر وسیله‌یی متوسل بشه، درنتیجه ناگزیره مثل من هی بیاد توضیح بده و هربار اشتباهات قبلی رو با یک اشتباه دیگه مثلاً جبران کنه و باد تو گلوش بندازه و هی صداشو ببره بالاتر!

در یکی‌دوماه گذشته، چند مشکل شخصی و اساسی داشتم که یکی هم مشکل اقتصادی بود که بحمدالله بخوبی برگذارشد! یعنی چون افزاش حقوقی صورت نگرفت، با گرون شدن اجناس نتونستم برم فروشگاه رفاه! و برای سفره‌ی خونواده چیزی بخرم، مطالباتم هم وصول نشد، و وام هم از طرف بانک نتونستم بگیرم اصلاً از خیرش گذشتم و رفتم سراغ مشکلات دیگه.

مشکل سوّم! گم شدن عینک‌ام بود! من دوتا عینک دارم؛ یکی عینک بدبینی ویکی عینک خوش‌بینی! از دوّمی کمتر استفاده می‌کنم و متأسفانه چون اخیراً عینک بدبینی‌ام رو جائی که نمی‌دونم کجاست جا گذاشتم، شروع کردم با عینک دوّم کارکردن و چون به اون عادت نداشتم، اشتباهاً یکی از وبلاگ‌هام رو که پراز مطالب بدبینی بود، که با آن عینک دیگه نوشته‌بودم، پاک کردم.

از جمله مطالبی که حذف شد، یکی هم آخرین مطلبم بود در مورد دروغ‌گوئی و خودبینی و مضرات اون‌‌ها و اشاره به ولگردی‌هام تو سایت‌ها و وبلاگ‌های دیگه از جمله خوابگرد دات کام! بخاطر اظهار محبت و نگرانی دوستان، ناچار تکه‌پاره‌های این مطلب رو بعدها جفت و جور کردم گذاشتم توی وبلاگ هفت‌شهر عشق وردپرس دات کام!

امروز (بااستفاده از عینک دوّم) به اکاونت ای‌میلی که مدت‌هاست به اون سر نزده بودم سر زدم، دیدم جناب شکراللهی، که همیشه احترام زیادی برای ایشون قائل بوده و هستم و زحمات زیادی برای ادبیات ایران و اهل ادب می‌کشند، ای‌میلی فرستاده و از سوء تفاهمی که برای من پیش آمده اظهار تعجب کرده بودند!

در پاسخ نوشتم که برای جبران مافات ای‌میل ایشون رو همین‌جا عیناً نقل می‌کنم ولی بعد پشیمون شدم و فکر کردم شاید انعکاس یک ای‌میل خصوصی صورت خوبی نداشته باشه و بلافاصله متوجّه شدم که همه‌ی این جملات رو با عینک خوش‌بینی‌ام نوشته‌ام! نمی‌دونم باید خوشحال باشم که عینک بدبینی‌ام گم شده یا فکر تهیه‌ی یکی دیگه باید باشم!

 

پی‌نوشت: اصطلاحی هست که می‌گوید؛ گاهی هم به دل دوستان باید راه رفت. جنوبی‌ها با تغییر حرف اضافه، همین را می‌گویند باید رو دل دوستان راه رفت! یکی پرسید: یعنی چند تا دوست را باید خواباند روی زمین و روی دلشان راه رفت؟! گفتم این شکلی نه! یعنی خرده فرمایشاتشان را در حد امکان انجام داد. عمداً اشتباه کرده و پستی به هر تقدیر حذف شد. چون بعضی از دوستان به طرق مختلف ایراد گرفتند که چرا پست‌ها را حذف می‌کنی، کار درستی نیست، گرچه دلایلی غیر شخصی وجود داشت که آن‌موقع ترجیح دادم مرتکب این اشتباه بشوم ولی بخاطر دل دوستان! دوباره پست حذف شده را از جائی دیگر قرض می‌گیرم و می‌گذارم این‌جا. متوجّه خواهید شد که اصلاً نکته‌ی جالبی نداشته و چیز تازه‌ئی نیست فقط گاهی چنین حرکت‌هائی از جانب وبلاگ‌نویس‌هائی ناشی مثل من ممکن است کنجکاوی یا سوء تفاهی ایجاد کند که توضیحاتش از خود مطلب هم بیش‌تر وباعث اتلاف وقت همه خواهد شد. با پوزش

 

نوشته شده توسط علی در ساعت 11:29 | لینک  | 

 

ای پادشه خوبان، داد از غم تنهائی

دل بی‌تو بجان آمد وقت است که بازآئی

ای درد تو ام درمان، در بستر ناکامی

وی یاد تو ام مونس در گوشه‌ی تنهائی

مشتاقی و مهجوری، دور از تو چنانم کرد

کز دست بخواهد شد پایاب شکیبائی

یارب! به که شاید گفت این نکته که در عالم

رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجائی!

در دایره‌ی قسمت ما نقطه‌ی تسلیمیم

لطف آن‌چه تو اندیشی، حکم آن‌چه تو فرمائی

فکر خود و رأی خود، در عالم رندی نیست

کفر است دراین مذهب، خودبینی و خودرائی

دیشب گله‌ی زلفش با باد همی کردم

گفتا: غلطی، بگذر! زین فکرت سودائی

صد باد صبا آن‌جا در سلسله می‌رقصند

این‌است حریف ای دل، تا باد نپیمائی

ساقی! چمن گل را بی روی تو رنگی نیست

شمشاد خرامان کن! تا باغ بیارائی

دایم گل این بستان، شاداب نمی‌ماند

دریاب ضعیفان را، در وقت توانائی

زین دایره‌ی مینا خونین جگرم، می‌ده!

تا حل کنم این مشکل در ساغر مینائی

حافظ شب هجران شد، بوی خوش صبح آمد

شادی‌ت مبارک باد، ای عاشق شیدائی!

                                           حافظ

نوشته شده توسط علی در ساعت 15:14 | لینک  | 

 

در شهرک روزگار

انتهای بن‌بست تنهائی

که پراز آت‌و‌آشغال‌های زندگی بود،

بحکم کودکی

با آسمان وزمین

به بازی نشستیم.

آسمان، ماه و ستاره‌های‌اش را آورد،

زمین اسباب‌بازی‌های قشنگ‌اش

ومن دل‌ام را.

بازی که تمام شد،

آسمان ماه و ستاره‌های‌اش را داشت

و زمین اسباب بازی‌های‌اش

اما، دل من شکسته بود!

 

نوشته شده توسط علی در ساعت 15:27 | لینک  | 

 

خواب‌ام

از پشت حصارهای خاکستری

بيداری را بو می‌كشد

و بيداری‌‌ام،

باغ همسايه را آب می‌دهد.

آنسوی پرچين باورم

شلاق مهتری

بر شانه‌ی كبوتران سفيد

فرو می‌آيد

و يابوهای حريص و پروار

با آخورهای لبالب

دانه از منقار مرغان خانگی

می‌ربايند

روزگاری‌ست!

 

 

نوشته شده توسط علی در ساعت 9:46 | لینک  | 

 

بشکست اگرجام، سرِ سنگ سلامت

بگریخت اگر نام، سر ننگ سلامت

رفتیم که در مدرسه زهدی بفروشیم

حالی که نشد، باده‌ی گلرنگ سلامت

ور باده‌ی گلرنگ نیفتاد بچنگم

آن چرسِ بیامیخته در بنگ سلامت

در صلح، به زهّاد مرا مصلحتی بود

اکنون که نشد، باز سر جنگ سلامت

در روشنی شمع و حرم نیست گشادی

آن خانه‌ی تاریک و دل تنگ سلامت

تا در پی خاکسترِ همسایه نگردی

این آینه را باز همان زنگ سلامت

یکرانِ فلک لایق ما نیست حبیبا

آن لاشه‌ی یک پا و خر لنگ سلامت

                                  حبیب خراسانی

 

نوشته شده توسط علی در ساعت 7:51 | لینک  |